تبليغاتX
شکوفه آلو
شنبه 1387/11/12
هوس می کنم ...
هوس می کنم بنویسم و کلمات با تمام احساسشان شروع به تپیدن می کنند قلم را بر می دارم و انها برای متولد شدن با هم رقابت می کنند و فکر می کنم کاش می شد با آنکه دنیایی دوستش دارم نیز فارسی صحبت کنم

بازیگوشی کلمات به لبخند زدن وادارم می کنند از شما چه پنهان فکر می کنم مهار کردنشان را خوب می دانم، با هم لاس می زنیم، دنبال هم می دویم و قایم باشک بازی می کنیم... درست وقتی که بدنبال یکی از آنها هستم غیب می شود، انگار که فرهنگ لغت، او را هرگز به چشم ندیده تمام شیطنت هایشان را دوست دارم

بگذریم امروز شاید اولین روز برفی این زمستان است آسمان سفید بخت و برفها در جشن او رقصان و چرخان پایین می آیند می توانم تمام روز را کنار شومینه بنشینم و از پنچره چوبی بیرون را نگاه کنم

راستی چرا اداره ما شومینه ندارد؟

واژه کار و بیکاری انگار کمی اشتباه تعریف شده، انسانها عوض شده اند ، آسایش هم سرشار از عجله است ، با عجله می خوابی ، با عجله به سفر می روی، با عجله روزهای استراحت را سپری می کنی و با عجله بر می گردی و بابت روزهایی که خوش گذرانده ای ، واقعا خوش گذرانده ای عذاب وجدان می گیری. یاد می گیری که برای عجله کردن با دیگران رقابت کنی، اصلا شروع به رقابت و مقایسه می کنی بی آدمها نمی توانی زندگی کنی با آنها هم نمی توانی زندگی کنی از نبودنشان افسرده می شوی و بودنشان عرصه را به تو تنگ می کند یاد می گیری دوستهایت را با عجله دوست بداری با عجله تحلیل کنی و با عجله به خاطر آزردنت ببخشی حتی یاد می گیری با عجله فکر کنی با عجله به آنها فکر می کنی و با عجله فراموششان می کنی

راستی که این اداره چه آرامش با عجله ای دارد

غریبگی می کنی، با خودت بیش از همه غریبگی می کنی به تعریف و تمجید های دیگران لبخند می زنی آخر برای آنها کمتر غریبه ای، سخت به آنها گوش می دهی علاقه اشان علاقه ات می شود و چشمهایشان نگاه تو به زندگی، خودت را به آن راه می زنی و بی صدا از کنار خودت می گذری مبادا آشنایی دهد و رو در بمانی "بگذار در چشمانش نگاه نکنم" عمق نگاهش آشفته ات می کند. شبها خسته می خوابی که مبادا از بی خوابیت استفاده کند و سراغی از تو بگیرد روزها آنقدر سرت را با موسیقی بلند "خودتو به من بچسبون" پر می کنی که مبادا صدایت کند و تو بشنوی آری غریبگی می کنی با خودت، و دیگر تاب خود بودن را نداری اگر او که علاقه اش علاقه ات شده را دوست نداشته باشی یکی دیگر را پیدا می کنی ، به جای خودت به دیگران فکر می کنی، ساعتها فکرت را مشغول می کنند، دوستشان نداری ولی بی آنها نمی شود زندگی کرد می خواهی سر به تنشان نباشد از آنها بیزاری ولی با آنها می خندی و فکر می کنی "به اندازه کافی جالب بودم؟" به تائید آنها فکر میکنی حتی نمی دانی شاید آنها هم علاقه تو را می خواهند و می خواهند سر به تنت نباشد

 

نوشته شده توسط Pershang در 10:25 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1387/02/18
اگز کسی به من بگه بابا نه تو نویسنده می شی و نه این وبلاگت وبلاگ درست و درمون بهش حق می دم ولی باور نمی کنم...

تمام اون چیزی که باعث می شه از نوشتن لذت ببرم اینه که نوشتن شغل من نیست و می تونم فقط هر زمان که قلبم برای نوشتن می تپه مدادمو که همیشه تهش خورده شده ولی اغلب اوقات تراشیده و نوک تیزه بردارم و بنویسم

الان شاید مدتهای مدیدیه که ننوشتم حتی برای خودم، چه لزومی داره که هر از گاهی بیام اینجا هجویاتی بنویسم که ما زنده ایم و خدا رو شکر در این وبلاگ هم بروی همه بازه

از شما چه پنهون تمام این مدت حتی کامنت ها رو هم چک نکرده بودم

خوب حالا چی شد که یک دفعه از دیروز حس نوشتنم گل کرد و امروز تصمیم گرفتم سری به خلوتگاه همیشگی بزنم و بنویسم شاید علتش نیاز به فضای آروم نوشتن بوده و سری به سحر درون زدن چه گاهی حس می کنم فرسنگها از خودم دور افتادم

بماند، در رابطه با کامنتها، از دوستای نازنینم که هنوز سری به احوالات من می زنند و نه متن نوشته من که حال نوشتن و ننوشتن من براشون مهمه  با تمام قلبم تشکر می کنم

و در جواب سارا خانمی که کامنتهای دنباله داری در رابطه با فالون دافا می ذارن و بهتر دیدم که اظهار نظراتتشون به وبلاگ خودشون محدود شه باید بگم که: " همون طور که قبلاً هم گفتم من از فا خیلی چیزهای خوبی گرفتم و به خدای احد و واحد هم رسیدم. هرگز کسی از فالون دافا قرآن رو زیر سوال نبرده و من هم شما رو بعنوان نماینده قرآن به رسمیت نمی شناسم که بخواین تحت لوای اسلام فالون دافا رو زیر سوال ببرین. انسانها اونقدر آزاد هستند که اجازه داشته باشن انتخاب کنند مطالعه کنند و قضاوت کنند پس لطف بفرمایید وظیفه دیگران رو شما براشون انجام ندین و تحت این عنوان آزادی اندیشه رو ازشون نگیرین و من رو هم از سعادت دریافت کامنتهاتون معاف بفرمایید، فقط در انتها امیدوارم بتونین واقعاً به اون چه که قرآن گفته عمل کنید. با بهترین آرزوها برای شما"

خوب مثل اینکه حرفهام به درازا کشیده شدند...

تا روز دیری که زود می اید

نوشته شده توسط Pershang در 15:6 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1386/10/05
روزی که امروز است ، روز تولد من
زیستن، داشتن چشمهایی بر سر انگشتان است

لمس کردن گره بسته

با سکون و حرکت

هنر دوست داشتن

مردن است و باز زیستن و باز مردن

زنده دلی است

بازگشت به روز آغاز است

روزی که امروز است

                           "Octavia Paz "

 

 .....  روزی که امروز است، روز تولد من

 

نوشته شده توسط Pershang در 10:29 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1386/09/04
ژست توت فرنگی

این اسم شکوفه آلو برای من کلی معنی داره.

 

  از همه بیشتر منو یاد یه داستان خیلی با مزه که لئو بوسکالیا توی کتاب زندگی عشق و دیگر هیچ نوشته بود میندازه. داستان می گفت که فرض کن تو آلو بدنیا اومدی و حالا کسی رو داری که عاشق موزه. دو راه وجود داره یا تو تصمیم می گیری یه موز بشی که دراون صورت چون ذات موزی نداری همیشه یه موز درجه ی دو باقی می مونی و این احتمال وجود داره که اون آدم یه موز درجه یک ببینه و ...  و یا اینکه ترجیح می دی تلاش کنی تا یه آلوی درجه یک باشی و  با کسایی معاشرت کنی که عاشق آلو هستند...

 

 اون موقع ها از آلو بودن حسابی خندم می گرفت....ولی حالا که شکوفه آلو شدم قطعاً یه روزی آلو میشم ...

 

 تازه فهمیدم شاید من از اول ذات آلویی داشتم  تازه فهمیدم شاید بزرگترین غصه این بوده که من هرگز نفهمیدم این آلویی که گاهی توی آینه می بینم خودم هستم، تازه فهمیدم خیلی خنده داره که مزه ی آلو بدی ولی شکل توت فرنگی باشی !!!

 

     چقدر عجیبه زندگی! توی یه جشن بزرگ بالماسکه روی زمین گیر افتادی ، درست مثل شهربازیی که پینوکیو توش گیر افتاده بود و کم مونده بود خر بشه ... بدون اینکه خوب متوجه باشی داری به گوشای دراز شُدَت عادت می کنی، داری به ماسکهای رنگارنگ و خوشگل که خودِ تو نیست عادت میکنی داری یاد می گیری خودت رو گول بزنی ...

 

دست از جشن بالماسکه و ژست توت فرنگی کشیدن سخته ولی من دارم این لباس توت فرنگی رو دور میندازم فقط گاهی از شکل آلویی خودم هم خندم می گیره هم می ترسم هم گِریَم می گیره ...چقدر اعماق وجودم ناشناخته است.....

نوشته شده توسط Pershang در 16:4 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1386/08/02
بالا برای پریدن، سَبُک برای اوج گرفتن

انگار من رو از صدها سال پیش آوردن اینجا. هنوز با این دنیای مدرن ارتباط نگرفتم. هنوز مداد دست گرفتن و روی کاغذ نوشتن ذهنم رو تحت تاثیر قرار میده. وقتی شروع می کنم به تایپ کردن انگار فرمانهای مغزم عوض می شه انگار منو از اون دنیای قدیمی و کاهگلی می کشونن توی ساختمونهای بلند و خاکستری ... همه چیز مربع میشه و تمام حرفهام یادم میره. بعد همین سحر ِ سنتی گیر می ده به مامانش که چرا با وسایل برقی آشپزخونه دوست نیستی و ولشون کردی به امون خدا و ساعتها می شینی و سیب زمینیها رو رنده می کنی برای کتلتهای خوشمزه ای که عطرشون همیشه آدم رو از رژیم گرفتن منصرف می کنه !

 

از این حرفها بگذریم، بعد ازمدتها نیومدم که از دست پخت بینظیر مامانم تعریف کنم. موضوع تزکیه کردنه و تمام این مدت که خودم رو از وبلاگ خونی و نوشتن تحریم کرده بودم فقط داشتم تلاش می کردم جهت بدم به مسیری که به چند راهی رسیده بود. همین... شاید هیچ کار بزرگی نکردم فقط تلاش کردم راهی رو که برای انجام اون کار بزرگ لازمه تشخیص بدم، حتی مجبور نشدم مسیر جدیدی بسازم ،همه راهها خودشون بودند!

 

گفتم که موضوع تزکیه کردنه... تشخیص راهی که به کشف ذره های وجودت ختم شه از راهی که به احساسهای به نظر زیبا میرسه سخته...

 

دیروز داشتم راجع به مامانم حرف می زدم و اینکه چه اینرسیی داره در برابر تغییر، بعد گفتم افکار سنتی مامان رهاش نمی کنه و انگار سنگینش کرده بعد یاد یه متن با عنوان " سرشت بودایی "  از فالون دافا افتادم، یاد اینکه افکار و عقاید چطور راه آدم رو مسدود می کنه، انگار تمام مقاله رو در یک لحظه فهمیدم اگر فکر کنیم ما توی یک بالون هستیم افکار ما دقیقاً همون کیسه های شن هستن که به دیواره آویزون شدن هر کدوم رو که رها می کنی کلی بالاتر میری.

 

 ولی چرا من اونها  رو رها نمی کنم؟ برای من شاید چون از ارتفاع و اوج گرفتن می ترسم. برای هر کسی می تونه یه وابستگی پشتش باشه. یه وابستگی بزرگ که تو رو همون جایی که هستی نگه می داره ...

 

خوب انگار در این مدت مثل آدم گرسنه ای شدم که حالا با ولع و تند تند کلمات رو قورت میده.

 

حرف برای گفتن زیاده، دلم برای نوشتن تنگ شده بود، تمام این مدت سعی کردم کتاب تزکیه ام ( جوآن فالون ) رو بخونم و به خودم بپردازم. انگار تکونی هم خوردم . از امروز تجربه های روزهای تزکیه ام رو اینجا می نویسم. تغییر بزرگیه ... حداقل اگر این وبلاگ هیچ خواننده ای نداشته باشه خودم می تونم حرکتم توی این مسیر تزکیه رو ببینم ، ببینم چقدر رو به رشد هستم یا برعکس رو به قهقرا. شاید فرصتی هم بشه که بقیه دوستان تزکیه کننده فالون دافاهم نظراتشون رو اینجا بگن یا تجربه هاشون رو با بقیه شریک شن تا بتونیم مثل یک بدن با هم بسوی کمال قدم برداریم. شاید بشه مقالات جدید ترجمه شده رو اینجا بذاریم و همین طور فرصتی ایجاد کنیم برای کسایی که تا حالا از فالون دافا چیزی نشنیدن ولی قلبی برای تزکیه کردن دارن .

 

فقط یه نکته، اونم اینه که، من که دلم می خواد تزکیه کنم، توی مسیر رو به رشدم حتما دچار خطا می شم ، حتما کارایی می کنم که خوب به نظر نمی رسن و شاید اصلا خوب نیستند وهرچند عملکردِ من، طرز فکر ِ من ممکنه برگرفته از این مسیر تزکیه باشه ولی معرف اون نیست فقط درک منه در سطحی از تزکیه که قرار دارم و حتی شاید شامل لحظاتی میشه که فراموش می کنم که مثل یه تزکیه کننده عمل کنم. اینا رو گفتم چون دلم می خواد همچنان خودم باشم و بتونم بدون خود سانسوری بنویسم و نگران این نباشم که صرفاً دارم ادای یه تزکیه کننده خوب رو در می آرم برای اینکه به وجهه این راه تزکیه صدمه نزده باشم. لطفاً من رو با همه ی خطاهام بپذیرید و کمک کنید که بهتر عمل کنم.

 

نوشته شده توسط Pershang در 7:30 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1386/06/29
سلام پاییز ... خوش آمدی ...

از خشکی دستانت می توانی آمدن پاییز را حس کنی. و از ضربان نا مانوس قلبت هم.

 

آه... پاییز، فصل رنگهای تیره و روشن زندگی من. عطرِ تندِ مهر مثل هر سال نفسم را تنگ کرده است، لعنت می کنم هوای بینظیرش را، بسیار فریبکار است، آنقدر که از کودکی چنان مدهوشم می کرد که با شوقی دور از انتظار چونان شیفتگان درس و دانش، سحرگاهان زودتر از همیشه بر می خواستم و تصویر دروغین بهشت را در مدرسه می دیدم. چه حماقتی!

 

و هر سال جسورتر از سال پیش به ساده انگار بودن یکنواخت من پوزخندی می زند و عنان روح سرکشم را بدست می گیرد. آنقدر که نه یک بار! وجود بسیار سرد و خشکم، لحظه های گرم عاشقی را در روزهای به یاد ماندینش به آغوش پذیرفته است.

 

و فریبکار... بارها بادهای تندش شلاق وار چنان بر وجودم وزید و برگهای زیبا و رنگینم را به تاراج برد که تن خسته ام را بی پناه وعریان به پیشواز زمستانهای سرد، از آنها که سنگینی برف شانه هایت را خم میکند، فرستاد.

 

چه، بهترینم در مهر با نگاهی آبی و تهی ( کاش می شد آن لحظه تلاقی نگاه را برای عمری فراموش کرد ) خواب زمستانی برگزید و زندگیم نیز قربانی تقدیم شده ای گشت به ترس از نفرین بیش از پیش خدایان.

 

لذت عجین شده با ترس باز هم هنگام آمدن دوباره اش گریبان گیرم شده است... سلام پاییز ... خوش آمدی ...

نوشته شده توسط Pershang در 13:5 | | لینک به این مطلب
شنبه 1386/06/24
آوایٍ دور ٍ بودن
هستم... ولی آنقدر دور از زندگی، که گویا سالها پیش رفته ام.

چقدر درونم بی تابی می کند برای نوشتن چند خطی کوتاه، ولی گویا دلم آغوش خود را برای پذیرفتن خواهشش هنوز نگشوده است.

و من هرگز بی اذن او نخواهم نوشت ...

 

 

نوشته شده توسط Pershang در 16:2 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1386/05/25
رو به افق

حرفهام بزرگتر از اونی هستند که جسارت گفتنشون رو داشته باشم!

 

... بذارین این شیوه وبلاگ نویسی رو تغییر بدیم. تا وقتی فکر می کنم آدمهایی که می یان اینجا فقط دارن دفتر خاطرات کسی رو می خونن که نه آدم مهمیه، نه شخص خاص و برجسته ای ( حالا در هر زمینه )، این احساس به من دست می ده که هر دو تا گروه چه من که می نویسم و چه کسی که می خونه بازنده زمان می شیم.

 

خوب ... مطالب رو تغییر می دم. روزمرگی ها موضوعات جالبی برای خودم هم نیستند ...

 

نوشته شده توسط Pershang در 13:17 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1386/05/17
...

می خواستم یکسری نتایج فکری خودم رو اعلام کنم دیدم که خیلی چرت و پرت هستند. میدونی به این فکر می کنم که احتیاج به فضای امنی برای اعتراف کردن دارم. واقعیت بزرگیه که اعتراف کردن بار سنگینی رو از دوش آدم بر می داره. دارم تمام تلاشم رو می کنم که آدم خوبی باشم، نه! دروغ می گم، شاید نصف تلاشم رو هم نمی کنم ، گاهی فکر می کنم که اصلاً تلاشی نمی کنم.

 

بگذریم فلسفه نوشتن توی وبلاگ از اینجا شروع شد که من برای رفتن به استرالیا شدم یه وبگرد حرفه ای. بعد از اینکه دورادور به شخصیتهای قصه عادت کردم و به بعضی هاشون اونقدر دلبستم که هنوز می رم و بدون اینکه حتی کامنتی بذارم فقط نوشتهاشون رو می خونم که از حالشون با خبر بشم، بعد از اینکه فکر کردم چقدر این دنیای مجازی محسور کننده است و حضور توی اون اندک شهامتی هم می خواد، تصمیم گرفتم منم بشم یه شخصیت از یه داستان مجازی جدید. فقط فکر کن، تو می شی نقش اول نمایشنامه ...

 

بهرحال چون من یه شخصیت مجازی بودم و با این بودن غیر واقعی حسابی هم حال می کردم تا مدتی آدرس وبلاگمو به هیچ کدوم از آدمهای آشنا که من نامرئی رو رنگی و مرئی می کردند ندادم. ولی نمی دونم چرا نشد ، یعنی همچین بدم نیومد که گاهی هم آدمهایی که شناخت قبلی از من دارن بیان و دنیای نامرئیم رو بهشون نشون بدم. ( گاهی انگار زیادی با خودم و نوشته هام حال می کنم )

 

حالا هربار که می خوام یه پست جدید اینجا بذارم هیچ دلیلی پشتش نمی بینم. این نقش اول نمایشنامه اونقدر توی روزمرگیها غرق شده که حرف تازه ای برای گفتن نیست. رشد کردن درونم هم با اون نصفه تلاش به شدت لاکپشتیه .

 

فقط نیاز بزرگی به داشتن یک فضای تنها، آروم و خیلی شخصی برای اندیشیدن دارم که تو این کشور بسیار متمدن برای یک خانم سخت بدست میاد. انگار اینجا همیشه باید عده ای دور و برت باشن تا آدمها با چشمهای گرد شده سنگینی نگاهشون رو روی دوشت نندازن
نوشته شده توسط Pershang در 8:58 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1386/05/04
ناکجا آباد
سلام،

خوب مرداد هم شروع شد، نه اینکه یادم رفته باشه شعر مردادِ روی تقویم رو بنویسم، فقط اومدم خودم رو بزنم به اون راه و فراموش کنم روزهای زندگی چقدر بدو بدو ما رو ترک می کنند.

اینم شعر مرداد تقدیم همه شما :

ناکجا آبادی نیست

زیر هر تکه یخ

تو چه می دانی

نام های چند دختر زیبا

در انتظار خورشیدند

واین دختر سیاه چرده کولی

با چهره چرکین و مویی ژولیده

اگر مشاطه ای می داشت

یا چشمی به نام داوینچی او را می دید

از کجا که بازار مونالیزا را کساد نمی کرد

 

                                              " منوچهر آتشی"

 

نوشته شده توسط Pershang در 13:0 | | لینک به این مطلب